یـا شـهـیـد
۱۵ مهر ۱۳۹۳
1158

کتاب خبرنگار جنگی …

کتاب «خبرنگار جنگی» خاطرات خانم مریم کاظم زاده که به کوشش رضارئیسی و توسط انتشارات «یادبانو» وارد بازار کتاب شده است، مریم کاظم زاده، دانشجوی یکی از دانشگاههای انگلیس در سال ۵۷ به فرانسه می رود و با امام خمینی دیدار می کند. پس از این ملاقات از فرانسه به ایران بازمی گردد. او با […]

کتاب «خبرنگار جنگی» خاطرات خانم مریم کاظم زاده که به کوشش رضارئیسی و توسط انتشارات «یادبانو» وارد بازار کتاب شده است،
مریم کاظم زاده، دانشجوی یکی از دانشگاههای انگلیس در سال ۵۷ به فرانسه می رود و با امام خمینی دیدار می کند. پس از این ملاقات از فرانسه به ایران بازمی گردد. او با پیروزی انقلاب رسماً حرفه خبرنگاری را در روزنامه انقلاب اسلامی آغاز می کند.
علاقه به مسائل سیاسی و طبیعت حادثه جو، کاظم زاده را مشتاق جریان کردستان می کند و بدین ترتیب به عنوان اولین زن خبرنگار جنگی تن به خطرمی دهد و به میان ماجراهای پرالتهاب و نفسگیر می رود. خبرها و گزارش های او که شاهد عینی درگیریهای نیروهای مدافع انقلاب و ضدانقلاب است، به روزنامه ارسال و چاپ می شود. کاظم زاده در کوران حوادث با شهید دکتر چمران آشنا می شود و سپس با گروه شهیداصغر وصالی برمی خورد. گروهی شهادت طلب موسوم به «دستمال سرخها» که برای دفاع از موجودیت انقلاب همگی دستمال سرخ به گردن بسته بودند تا عهد جان خود را با شهدا فراموش نکنند.
مریم کاظم زاده ـ به رغم مخالفتها ـ با این گروه همراه و از نزدیک شاهد جنگهای چریکی و جنگ و گریزهای پرمخاطره و مهیج می شود. ازدواج خانم کاظم زاده با شهیداصغروصالی در همین دوران اتفاق می افتد و زندگی مشترک این زوج در ۲۸آبان ۵۹ مصادف با ظهر عاشورا با شهادت اصغروصالی پایان می پذیرد. در این مدت کوتاه گروه «دستمال سرخها» یکی پس از دیگری به عهد سرخ خود وفا می کنند و شهدای دیگر نیز پس از شهید اصغر وصالی به او می پیوندند.
این وقایع و اتفاقات حوالی آن، با روایت مریم کاظم زاده کتاب «خبرنگار جنگی» را به جمع کتابهای ماندنی خاطرات دفاع مقدس افزوده است. اگرچه به عقیده منتقدین، این کتاب ۲۳۵صفحه ای می بایست کامل تر عرضه می شد.

 

kazemzade.ketab

قسمت هایی از کتاب را با هم می خوانیم :

«… آن شب زندان قصر یک تجربه بود. رشته خبرنگاری برایم بسیار جذاب و با اهمیت بود. جوان بودم و پر جنب و جوش. همیشه به دنبال ناشناخته ها و کشف حقایق بودم. سابقه اش بر می گردد به دوران دبیرستان. اما این آرزو برایم دور می نمود. به خاطر جو خانوادگی. جو اجتماع و…»
پیش از پیروزی انقلاب در انگلیس بودم و درس می خواندم. از آن جا به فرانسه رفتم و با امام خمینی(ره) روبه رو شدم. فرصتی شد تا به صورت سؤال مکتوب از امام(ره) بپرسم ورود یک زن به وادی خبرنگاری درست است یا نه! امام هم جواب دادند:
«مشروع است به شرط رعایت حجاب»

 

   *******

  «من … بیشتر عکاسی می کردم، اما چون در صفحات، عکس زیاد کار نمی شد، وارد گروه خبرشدم. در شرایط بعد از انقلاب عمده خبرها حول و حوش مسائل سیاسی بود. من هم تجربه کسب می کردم. آن قدر مستقل نبودم که پای چاپ یک خبر بایستم. کنجکاوی، شور و هیجان و تازگی موضوع برایم اهمیت داشت. به نوعی حادثه جویی هم بخشی از این خواسته ها بود. مثل جریان کردستان، این واقعه به سرویس ما ارتباطی نداشت. مربوط بود به سرویس شهرستان ها، اما من اصرار به رفتن داشتم…»

*******

«موقع شستن اصغر، به صورتش بوسه زدم. پیشانی و سر و صورتش را خودم شستم. وقتی او را در کفن پوشیدند، روی کفن آیاتی از قرآن نوشتم. وقتی جمعیت دور قبر او جمع شدند، نگران شدم. می خواستم او را خودم دفن کنم. اما راه باز شد. چه طور، نمی دانم. راه باز شد. رفتم جلو. کفش هایم را کندم. وارد قبر شدم و …»

نظرات

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: