یـا شـهـیـد
۲۲ مرداد ۱۳۹۳
220

ماجرای عجیب گفتگوی یک شهید با پدرش …

به گزارش یا شهید به نقل از جوان،در طول دفاع مقدس بارها صحت این کلام الهی که شهدا زنده‌اند را درک کرده‌ایم. ماجرای عجیب شناسایی شهید ۱۷ ساله یوسف‌رضا رضایی  که در ۳۱ خرداد ماه ۱۳۶۶  آسمانی شده است را ،از زبان پدرش می‌خوانیم. خبر آورده بودند که یوسف‌رضا مفقود شده است، من که خودم […]

به گزارش یا شهید به نقل از جوان،در طول دفاع مقدس بارها صحت این کلام الهی که شهدا زنده‌اند را درک کرده‌ایم. ماجرای عجیب شناسایی شهید ۱۷ ساله یوسف‌رضا رضایی  که در ۳۱ خرداد ماه ۱۳۶۶  آسمانی شده است را ،از زبان پدرش می‌خوانیم.

خبر آورده بودند که یوسف‌رضا مفقود شده است، من که خودم هم در منطقه حضور داشتم، برای گرفتن خبر و یافتن اثری از او به کردستان رفتم. صبح اول وقت جلوی در تعاون بودم تا ببینم اوضاع از چه قرار است! مسئول تعاون گفت: نام فرزند شما نه در لیست شهدا است و نه در لیست مجروحین!

پرسیدم در این عملیات شهدایی بوده‌اند که شناسایی نشده باشند؟

جواب داد: بیش از ۲۰ جنازه شهید بوده‌اند که پلاک نداشته‌اند و همه را به همراه سایر شهدا به سنندج سردخانه پشت دریاچه منتقل کرده‌ایم تا توزیع شوند. به منطقه رفتم و به سردخانه محل نگهداری شهدا سر‌ زدم. گفتم پسرم مفقود شده و خبردار شدم چند جنازه که هنوز هویت‌شان شناسایی نشده در اینجا نگهداری می‌شوند، آمدم ببینم شاید پسرم بین آنها باشد. با احترام برخورد کردند و رفتیم تا جنازه‌ها را ببینیم. در میان اجساد بی‌هویت، یوسف‌رضا را نیافتم. ناامیدانه در حال برگشت بودم که جنازه‌ای نظرم را جلب کرد. پرسیدم: این جنازه کیست؟

42044204

گفتند: آن شهید پلاک دارد و شناسایی شده. نگاهی به پیکرش کردم صورتش کاملاً متلاشی و قابل تشخیص نبود، گفتند اهل بابل است. در حال برگشت به سمت درب خروج بودیم که ناگهان صدای یوسف را شنیدم که گفت: بابا! یوسف‌رضا اینجاست. برگشتم، گویی همان شهید که گفته بودند اهل بابل است و چهره‌اش متلاشی شده بود، دوباره صدایم کرد و گفت: بابا نرو که گرفتار می‌شوی، من یوسف‌رضا هستم. هرچه گفتم دوباره جنازه را بازبینی کنیم قبول نکردند. گفتم بابا، پسرم با من سخن گفته. اما به حرفم گوش ندادند و گفتند: مگر مرده حرف می‌زند، گفتم شهدا زنده‌اند آنها که نمرده‌اند. اما در را بستند و رفتند.

من همان جا پشت در ماندم و تا ساعت چهار و نیم روی پله نشستم تا مسئول سردخانه آمد. کلی خواهش و تمنا کردم تا گفت در را باز کنید دوباره جنازه را ببینیم. رفتم سر جنازه پلاکش را که در استخوان سینه‌اش فرو‌رفته بود خارج کردیم، سپس پیکر را برگرداندم ناگهان دیدم بر روی لباس زیرش نوشته «یوسف‌رضا رضایی» به رغم غم بسیاری که مرا فرا‌گرفته بود از اینکه پسرم را یافته بودم و از ارتباطی که با او داشتم خوشحال بودم پلاک را هم بررسی کردیم دیدیم یک حرف را به اشتباه ثبت کرده و پلاک نیز متعلق به یوسف‌رضا است.

مسئول و کارکنان تعاون به شدت گریه می‌کردند و من آنها را دلداری می‌دادم. آنها به من می‌گفتند که شما چرا گریه نمی‌کنی؟ گفتم اینها آمده‌اند که شهید شوند. شهیدی که با من حرف می‌زند و خود را به من نشان می‌دهد جایی برای گریه ندارد. مسئول تعاون گفت: آمبولانس حاضر است بیست تومان هم پول به من داد گفت: این هم هزینه بنزین بین راه… در همان ایام در روستا دو عروسی داشتیم. گفتم جنازه را فعلاً منتقل نمی‌کنم و تصمیم دارم تا بعد عروسی‌ها صبر کنم و سپس مراسم تشییع‌جنازه را در روستایمان بر‌‌پا نماییم.

باز هم گریه حاضرین بلند شد. به رغم اینکه سپاه آمبولانسش حاضر بود جنازه را در سردخانه گذاشتم و خود برگشتم تا مقدمات کار را مهیا کنم. سوار اتوبوس شدم در راه نزدیکی‌های منطقه گدوک بودیم که شیطان در وجودم رخنه کرد و با خود اندیشیدم بابا پسرم شهید شده‌، حالا من چرا باید منتظر عروسی دیگران باشم. پس تصمیم گرفتم وقتی رسیدم خبر را بدهم و برگردم و جنازه را بیاورم. در منطقه زیراب از اتوبوس پیاده شدم و برای رفتن به اَتو (روستای محل زندگیمان) سوار مینی‌بوس شدم.

آن زمان جاده‌ها هنوز آسفالت نشده بود. خاکی بود و سرعت خودروها پایین. در مینی‌بوس از فرط خستگی به خواب رفتم. در خواب یوسف‌رضا را دیدم و با هم به گفت‌وگو پرداختیم و به من گفت: پدرجان تو بهترین تصمیم را گرفتی که جنازه را گذاشتی تا صبر کنی که عروسی‌های روستا پایان یابد. گفتم: حالا جواب مادرت را چه بدهم؟ گفت: مردد نباش الان هم برسی خانه مادرم در حیاط نشسته، در گوشش جریان را بگو و از او بخواه آرام باشد و تا پایان عروسی‌ها صبر کنید.

13930401000293_PhotoL13930401000293_PhotoL

مادر شهیدیوسف رضارضایی

در همین گفت‌وگو بودیم که با چرخش تند مینی‌بوس از روی صندلی پرت شدم و از خواب بیدار شدم و لذت هم‌کلامی با شهیدم را از دست دادم. با حال و هوای عجیبی به خانه رفتم. هنوز کسی مطلع نبود. دیدم همان طور که یوسف‌رضا گفته مادرش در حیاط نشسته است، آرام به سمتش رفتم و در گوشش همان که یوسف‌رضا گفت، را گفتم. پذیرفت انگار خداوند سعه صدر و تحمل آن را داده بود. به بستگان و دوستانی هم که همواره پرس‌و‌جو می‌کردند می‌گفتیم: گویا اسیر شده است! سپس بعد از پایان دو عروسی پیش رو، یوسف‌رضا در زادگاهش آرام گرفت.

نظرات

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: