یـا شـهـیـد
۱۳ تیر ۱۳۹۳
247

فقط برای علی اکبر حسین ، گریه می کنم …

به گزارش یاشهید،خاطره ها یکی پس از دیگری در برابر چشمانش رژه می روند و او از غوطه خوردن در میانشان لذت می برد. ما آه می کشیم و او به جایش شکر می گوید ؛ ما اشک می ریزیم و او به جایش لبخند می زند.سخت عجیب است شنیدن جملات مملو از رضایت و […]

به گزارش یاشهید،خاطره ها یکی پس از دیگری در برابر چشمانش رژه می روند و او از غوطه خوردن در میانشان لذت می برد. ما آه می کشیم و او به جایش شکر می گوید ؛ ما اشک می ریزیم و او به جایش لبخند می زند.سخت عجیب است شنیدن جملات مملو از رضایت و سادگی تمامش.پر از احساس است ، لبریز از مهر مادری ؛ اما پای اعتقادات که به میان آمده ، قربانی داده است به پای معبودش…
مزاری خالی از فرزند و دلی پر ز عشق ،تنها دارایی مادر جاوید الاثر عبد الله یاخچی بیگلو از دنیای پر هیاهوی ما آدمیان است.چقدر حقیرند در برابر عظمت یقین و باورش ،سختی های روزگاری که قد علم می کنند و جان به لب می رسانند و چقدر ضعیفند آنهایی که نمی دانند برای چه آمده اند و برای چه خواهند رفت. اما او در میان واژه های بی تکلف بی ادعایش ،بزرگی روحش را نمایان می کند و تسلیم محضش را به رخ می کشاند …

فرزندی که سالها پیش رفته است و برگشتش تا کنون به درازا کشیده ،فرزند آخر اوست.می گویند آخرین فرزند دردانه ای است عزیز کرده. چقدر صبر می خواهد و گذشت ، دل بریدن از این همه مهر و محبت مادرانه و عشق خالصانه …

عبد الله آخرین فرزند من بود.یک دختر ویک پسر دیگه دارم بزرگتر از عبدالله.عبد الله ۱۷ سالش تموم نشده بود ولی پنج بار رفته بود جبهه.آخرین بار هم که رفت دیگه برنگشت.تو گلزار شهدا براش یه مزار یادبود گرفتیم که بعضی وقتها می رم کنار مزارش و به یادش می شینم پیش دوستاش که اگه برگشت همین جا باشه خونه اش .اگر هم برنگشت پیش پروردگارش هست.خدایی که این رو به ما امانت داده بود؛ ما هم امانتش رو بهش دادیم در راه حق.عبدالله آدم خاصی بود همه چیزش با بقیه بچه هام فرق می کرد،درس خوندنش ،مسجد رفتنش.از ۶ سالگی شروع کرد نماز خوندن رو.خدا این رو اصلا برای خودش خلق کرده بود نه برای کس دیگه ای.موقعی که جنگ شروع شد،عبدالله ۱۴سالش بود.وقتی مهر اباد رو هواپیماهای عراقی بمباران کردن؛عبد الله آروم و قرار نداشت.کلافه شده بود.اومد گفت مامان نمی دونی چه خبری بود.گفتم مگه کسی هم شهید شده.گفت مامان نمی دونی چه خبری بود.گفتم مگه کسی هم شهید شده.گفت مامان نمی دونم منو نذاشتن که برم داخل بدنش خیس عرق بود از پس این ور و اون ور دو ییده بود.

به دنبال امر خدا دویده است.دویده و عاشقی کرده است.در روزهای پر التهاب قبل از پیروزی انقلاب ؛ روزی در خانه بند نمی شد.مبارزه می کرد و برای روزهای سخت جنگ پس از آن، آماده می شد.در دشواریها خدا او را ساخت.ساخت برای خودش …

زمان انقلاب ۱۲ سالش بود.روزهایی که حکومت نظامی شده بود و نزدیکی های پیروزی انقلاب بود؛ این بچه به روزی از صبح رفت بیرون .پدرش که اومد گفت حکومت نظامی اعلام کردن .این بچه کجا است.مدرسه هم که تعطیل هست.صبح که اومد دیدم ،خاک خالیه.گفتم مامان شب تا صبح کجا بودی؟گفت مامان بی خیال نشستید تو خونه.نمی دونی چقدر از مردم رو شهید کردن.ما از صبح اونجا بودیم.ما گونی می گرفتیم و بزرگترها سنگر درست می کردن که موقعی که تیر اندازی می کنن به ما نخوره.بعدشم شروع کرد خونه به خونه یخ جمع کردن.چون شهدا زیاد بود و نمی شد تو یک روز همه رو دفن کرد.این یخ ها رو می بردن بهشت زهرا و می گذاشتن روی شهدا تا نوبت دفنشون برسه.بعدشم که شروع کردن به جمع کردن گونی و پتو.بعد از انقلاب هم که رفت مسجد و اسلحه گرفت و شروع کرد تا صبح توی سرما گشت زدن تو کوچه و خیابون.می گفتم مامان جان آخه تو یخ نمی زنی تو این سرما.می گفت این چه حرفیه می زنی مامان .این همه ما خون دادیم پای انقلاب.با این همه نا امنی خوب مردم بدبین می شن به انقلاب.۱۳ ساله خوابیدم الان وقتشه که بیدار بمونم. وامنیت رو ایجاد کنیم.

دلی مهربان دارد و دستی بخشنده.دل و دست که یکی باشد ؛ راه کمال زودتر طی می شود.مادر این دستهای بخشنده را دوست دارد و برای خدای مهربان این دستها ، فرزندش را می ستاید و بوسه میهمان دستانش می کند…

یک مقدار پول می گذاشتم تو جیبش که وقتی می ره مدرسه برای خودش خرج کنه.فرداش می دیدم می یومد با خجالت می گفت مامان یه کم پول به من می دی.می گفتم مامان مگه دیروز پول بهت ندادم.می گفت مامان یه پیرمردی اومده بود مسجد گریه و زاری می کرد می گفت نون نداریم بخوریم.مگه ما مسلمان نیستیم.پول رو دادم به اون.منم می گرفتم دستش رو می بوسیدم می گفتم قربون اون قلبت برم که رحم حضرت علی تو قلبت هست.جنگ که شد به خاطر کمی سن نمی تونست بره جبهه ولی تا پا به ۱۵ سالگی گذاشت رفت منطقه.اولش هم رفت کردستان.گفتم چون شما از دین ما ،مملکت و اسلام ما داری دفاع می کنی.برو جان من هم فدای این اسلام.خود من هم شروع کردم.هفته ای یک روز وسیله های مورد نیاز بیمارستان رو جمع می کردیم و می بردیم بیمارستانها.من تاصبح ملافه می دوختم و کاموا می گرفتم و لباس می بافتم.وقتی عبدالله هم جبهه بود من اصلا داخل اتاق نمی رفتم.همش تو راهرو بودم.می گفتم بچه های من که تو جبهه هستن من برم تو رختخواب گرم و نرم بخوابم؟پدرشون هم پیش من می نشست.

کسی نباید بداند که مجروح شده است. او دردهایش را فقط برای خدا می خواهد و بس.حیف است که همه بدانند و او را از اخلاص عملش دور کنند.خداوند چنین بنده ای را لایق شهادت می داند و سزاوار بهشتش …

برادرش مجروح شده بود.به من زنگ زد و گفت مامان از عبدالله چه خبر.گفتم خبری ندارم.گفت مامان نگران نباش سالمه.نگو عبد الله هم مجروح شده و بردنش اراک.اونجا گفته بود که برای من یه ماشین دیگه بگیرین.من برم خونه.نمی خوام مادرم اینها متوجه بشن.من مجروح شدم و نمی خوام که از اجرم کم بشه.که ماشین گرفته بودن و فرستاده بودنش خونه.اومدم دیدم که لباسهاشو جمع کرده و گذاشته تو پلاستیک.رفته بود بیرون.من یواشکی اومدم و نگاه کردم ،دیدم تمام لباسهاش پر از خونه.اومد که خونه رفتم جلو که بغلش کنم.گفت مامان من زخمی هستم تو رو خدا من و بغل نکن. فقط بابا نفهمه.گفتم باشه.یک هفته بردمش دکترو پانسمانش رو عوض کردم.عملیات که می شد ،می یومد ن در خونه رو می زدن.اول می رفت حموم و غسل شهادت می کرد بعدش که می یومد ساکش رو برداره.من می فهمیدم که داره می ره جبهه.می گفت مامان خداحافظ حلالم کن.می رفت مجروح می شد تیکه تیکه می شد.یه کم که خوب می شد؛دوباره می رفت .

جسم و روحش را خدا با هم می خرد . چشم به در می دوزند ؛ شاید که روزی رخ بنماید و این چشم انتظاری ها پایان یابد.اما سهم او گمنامی است و سهم چشمان مادر انتظاری به درازای تمام عمر …

اون روزی که ۲۵ تا از شهرامونو بمباران کردن، این خونه بود.دیدم دوباره لباسهاشو جمع کرد فهمیدم که عزم جبهه کرده.اومدن دنبالش.باباش یه کم گریه کرد.گفت نرو. ولی من گفتم نه بزار بره.گریه کرد گفت بابا شما ناراضی باشی من نمی رم.ولی شما دلت راضی می شه،بچه های مردم تیکه تیکه بشن من خونه باشم.۲۲ بهمن بود که رفت ولی من نتونستم که رو سرش قران بگیرم.خیلی دلم سوخت.گریه کنان اومدم نشستم لب قطار.ولی دیدم قطار راه افتاد.نامه نوشته بود که شما من رو ندیدید من اومدم نزدیک شیشه ولی نتونستیم همدیگه رو ببینیم.وقتی عملیات خیبر شروع شد.قلبم شروع کرد به تیر کشیدن.گفتم یکی از بچه ها شهید شده.برادرش اومد و خبر مفقود الاثر شدن عبدالله رو بهمون داد.گفت مامان البته فقط برادر من نیست خبلی ها تو این عملیات مفقود شدن.برادر ما که خونش رنگین نیست.که گفتم مامان من چیزی نمی گم که.هر وقت هم که دلم یک کم می سوزه.من فقط برای علی اکبر حسین گریه می کنم.یه موی اون هم بچه من نمی شه.البته ما تا اخرین لحظه فکر می کردیم که اسیره.هر شب رادیو گوش می کردیم.شاید اسمش رو تو رادیو بگن ولی وقتی اسرا ازاد شدن و خبری از عبدالله نشد.اعلام شد که شهید هستش.

انتظار سخت و طاقت فرسا است.چشمان مادر به در است و خبری که دلش را به امید دیدن دوباره اش آرام کند. خواب شهادتش را که می بند ؛ چشم از در بر می دارد و خود را راضی می کند به هر آنچه که معبود برایش رقم زده است …

منتظر یه خبر بودم.تا اینکه همون موقع ها خواب دیدم.دیدم و مطمئن شدم که شهید شده.دیدم عبدالله و یکی از دوستاش که اونم مفقود شده کلید انداختن به در و وارد خونه شدن.جفتشون یک لباس یک دست آبی تنشون بود.خیلی هم مرتب.سلام کرد و گفت مامان جان شما برای من زنگ زدی؟!من مکث کردم.برادرش گفت آره داداش من زنگ زدم گفت کلاس قران بودیم اومدن گفتن که ۲ ساعت به شما مرخصی می دیم بری و مادرت رو ببینی و برگردی.مامان جان منو تو اسیرها نگرد.چون ما سنمون کوچیکه .ما رو جدا کردن کلاس قران گذاشتن .بعدشم خداحافظی کردن و رفتن.بعد یه مدتی یه خواب دیگه ای دیدم که مطمئن تر شدم.همسایمون هم تازه مفقود شده بود ۲ تا هم بچه داشت.با بچه های ما خیلی جور بود.اونو خواب دیدم یقه اش رو محکم گرفتم گفتم مجتبی هر اتفاق برای عبدالله افتاده به من بگو.یه کم مکث کرد گفت حاج خانم،عبدالله شهید شده.دستهاشم قطع شد.چشمهاش هم نابینا شد.دیگه امید من و نا امید کرد . فهمیدم شهید شده.تا ۱۴ ،۱۵ سال هر وقت در رو می زدن ،من و پدرش می دوییدیم سمت در.تو همین دوییدن ها، چند بار هم خوردیم زمین.پسر بزرگم ناراحت می شد،می گفت خدایی نکرده دست و پاهاتون می شکنه.همیشه خیال می کردیم که نامه ای یا خبری آوردن.وقتی تایید کردن که شهید شده آروم شدم. فهمیدم که تموم شد دیگه.تا اون موقع همیشه تو حیاط مشغول گشتن بودم.هیچ وقت خواب به چشمام نمی اومد ولی وقتی اعلام شد شهیده.دیگه اروم گرفتم.

شاید چشم انتظار باشد،شاید چشمش به در باشد ولی هیچ گاه لب به شکوه نگشوده ؛هیچ گاه بی تابی نکرده است.شاکر تقدیری است که خدا چنین برایش رقم زده و چنین برایش پسندیده است…

هیچ وقت نگفتم خدایا خسته شدم بسه برش گردون.همیشه گفتم امانت خدا بود برش گردوندم.خدایا شکر که روسفید شدم.پیش خدا خجالت نمی کشم.همیشه می گم خدا به اونها صبر بده که بچه های ناصالح دارن.همیشه می گفت مامان اگه من شهید شدم ناراحت نباشین.من همینجور نگاه می کردم می گفتم اگر خود شما به این راضی هستی ما هم راضی هستیم.بهم می گفت شهید وقتی که تیر می خوره و می یوفته رو زمین ،هنوز به زمین نرسیده خانم فاطمه زهرا سرش رو می گیره رو دامنش. اصلا شهید متوجه نمی شه.ایشون بهتر از مادرها برای ما مادری می کنن.می گفت اگر پیکرم هم بر نگشت ناراخت نباش.می گفتم نه شما امانت خدا هستی و من شما رو بر می گردونم به خدا.هر کاری بکنیم که اینها بر نمی گردنبلکه ما باید بریم پیشش.همیشه بهش می گم مادر اون شیری که بهت دادم حلالت باشه مادر.راضیم به رضای خدا.تسلیم هستم به امر خدا.می گم هر کجا که هستی ،پیش خدا که هستی راحت باشی.سرنماز می گم خدایا هزار مرتبه شکر که منو دوست داشتی و چنین فرزندی بهم دادی.فکر می کنم خدا منو دوست داشت که اینطوری امتحانم کرد.کربلا که رفتم رو کردم به امام حسین و گفتم آقا قربون شما برم.شما قهرمان بودید؛بچه های ما هم از شما غیرت رو یاد گرفتن که پشت امامشون باشن. پشت دینشون باشن.منم بچه ام مفقود الاثره ولی مادر همه شهدا هستم.وقتی می یام گلزار تمام مزار های دور و بر رو تمیز می کنم به نیت مادرای شهدا.یه بار یه مادر شهیدی می گفت من همیشه ظهر جمعه می یومدم کنار مزار فرزندم.یه بار پسرم اومد به خوابم و بهم گفت مامان جمعه ظهر ها نیا پیش من.چون ما رو می برن برای نماز جمعه و چون شما کنار مزار منی می گن شما نمی شه بیای باید کنار مادرت باشی. شهدا حاضر و ناظرن .شهید زنده است دیگه …

نظرات

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: