یـا شـهـیـد
۱۷ تیر ۱۳۹۳
500

روایت فتحی از راوی روایت فتح…

دوربین به دست داشت و راوی روایت فتح بود . ثبت لحظه های دلدادگی حماسه سازان، او را به وادی گمنامان نام دار عرصه های خطر کشانیده بود.همان او که سید شهید “هنر و قلم ” ،شهید سید مرتضی آوینی در وصفش چنین سراییده است “…باران و آفتاب بهاران را دیده ای که چگونه درهم […]

دوربین به دست داشت و راوی روایت فتح بود . ثبت لحظه های دلدادگی حماسه سازان، او را به وادی گمنامان نام دار عرصه های خطر کشانیده بود.همان او که سید شهید “هنر و قلم ” ،شهید سید مرتضی آوینی در وصفش چنین سراییده است

“…باران و آفتاب بهاران را دیده ای که چگونه درهم می آمیزند؟ حسن اینگونه بود در گریه می خندید و در خنده می گریست. دلی دریایی داشت، مطمئن و آرام بود اگرچه امواج بی قراری بی تابانه خود را به ساحل بلند سینه ستبرش می کوبید؛ بی قرار و بی آرام! تخریب چی بود، طلبه بود، هنرمند بود، ورزشکار هم بود. نگاهش به مهربانی باران بود و خنده اش به گرمای آفتاب. پناه آرام و مفرح دره های سبز را با خود داشت…”

روزهای ابتدایی کربلای ۵ بار سفر بسته و قبل از او نیز برادرش،محمد، را با چشمانی مملو از اشک و حسرت بدرقه دیار عاشقان نموده است .او را مادری است به غایت مهربان ،آرام وصبور.لب که می گشاید ؛شیرینی سخنانش ولطافت کلامش تا عمق جان نفوذ می کندو ناخوداگاه لبخندی بر لب می نشاند.مادر شهیدان حسن هادی و محمد هادی سالهاست که ؛ اندوه تنهایی اش را با آسمان نجوا می کند و با صبوری هایش دیواری از نور بر روی نور می چیند …

به گزارش یاشهید ،دوربین به دست داشت و راوی روایت فتح بود . ثبت لحظه های دلدادگی حماسه سازان، او را به وادی گمنامان نام دار عرصه های خطر کشانیده بود.همان او که سید شهید “هنر و قلم ” ،شهید سید مرتضی آوینی در وصفش چنین سراییده استباران و آفتاب بهاران را دیده ای که چگونه درهم می آمیزند؟ حسن اینگونه بود در گریه می خندید و در خنده می گریست. دلی دریایی داشت، مطمئن و آرام بود اگرچه امواج بی قراری بی تابانه خود را به ساحل بلند سینه ستبرش می کوبید؛ بی قرار و بی آرام! تخریب چی بود، طلبه بود، هنرمند بود، ورزشکار هم بود. نگاهش به مهربانی باران بود و خنده اش به گرمای آفتاب. پناه آرام و مفرح دره های سبز را با خود داشت.”…..

روزهای ابتدایی کربلای ۵ بار سفر بسته و قبل از او نیز برادرش،محمد، را با چشمانی مملو از اشک و حسرت بدرقه دیار عاشقان نموده است .او را مادری است به غایت مهربان ،آرام وصبور.لب که می گشاید ؛شیرینی سخنانش ولطافت کلامش تا عمق جان نفوذ می کندو ناخوداگاه لبخندی بر لب می نشاند.مادر شهیدان حسن هادی و محمد هادی سالهاست که ؛ اندوه تنهایی اش را با آسمان نجوا می کند و با صبوری هایش دیواری از نور بر روی نور می چیند …

 

مادر شهیدان حسن ومحمد هادی

 


نامش سکینه قاسمی است که روزگاری صاحب سه فرزند بوده.دوپسر و یک دختر.پسرانش را فدای راه حسین کرده و حال نیز فقط یک دختر دارد.سالها است که لبخند زیبای فرزندانش را قاب کرده و فقط با دیدگان مملو از مهر مادری اش ، با آنها سخن می گوید و درد ودل می کند … 

محمد سومین بچه و آخرین بچه ام بود که زودتر از حسن  و تو سن ۲۲ سالگی شهید شد. محمد خیلی برام عزیز بود.خیلی .بسیار هم اطاعت پذیر بود.از همون کوچیکی انگار شهید به دنیا اومده بود.از بچه گی هم اهل نماز و روزه بود.هر وقت می گفتم محمد برو چیزی بخر.می دویید می رفت می خرید و می یومد ومنو می بوسید و بهم می داد.وقتی هم که درسش تموم شد؛ رفت سربازی شو گذروند و بعد تو خونه های تیمی با منافقین می جنگید.آخر سر هم گفت که من نمی خوام تهران بمونم می خوام برم منطقه.که اونقدر رفت و اومد که سال ۶۳ شهید شد.البته قبلش ۲ بار هم ترور شده بود.

 

شهید محمدهادی و حسن هادی

 

کم می خورد و کم می پوشید و کم سخن می گفت. محمد سالها نفسش را چون خشتی خام به کوره ای مملو از آتشی گداخته سپرده ودر تربیت خوبشتن خویش عزمی راسخ و اهتمامی جدی داشت.وابستگی ها و دلبستگی ها را از خود دور ساخت تا شهادت دستی برآورد و راهی به سوی او گشود …

محمد اگه یک بار نمازش قضا می شد ؛به جاش سه روز روزه می گرفت.همیشه می گفت اگه غذا بهت مزه داد ؛اون قاشق رو بنداز زمین و غذا رو نخور.خیلی آدم عجیبی بود.خیلیم از غیبت نفرت داشت.یه حقوق مختصری هم می گرفت که اصلا معلوم نبود که به کیا می ده.اصلا به نظر من اینها از همون اولش شهید به دنیا اومدن.اخلاقشم که خیلی خیلی مهربون ،دلسوز ،با تقوا.اون روزهایی که از منطقه می یومد خونه اگه بهش می گفتی صبخونه می خوری و می گفت که نه؛یعنی اینکه روزه گرفته بود.اصلا هر چند روز که خونه بود روزه می گرفت.تو دانشگاه امام صادق هم رشته معارف اسلامی قبول شد.ولی یک سال نرفت.هر چقدر دور و بری ها می گفتن راضی نمی شد بره دانشگاه.نه به ازدواج راضی می شد و نه به دانشگاه رفتن.فقط می گفت منطقه.حسن یه روز بهش گفت یه روز می شه جنگ تموم می شه و افراد نالایق می یان جای تو رو می گیرن اون وقته که هیچی به هیچی.بیا برو دانشگاه هر وقت حمله بود من خودم خبرت می کنم.قبول کرده بود.اومده بود که سوار ماشین بشه و بیاد تهران و بره دانشگاه ،دوستاش که ازش خداحافظی کرده بودنگریه اش گرفته بودو گفته بود اینها پشت خاکریزهای جبهه باشن و من برم پشت میز دانشگاه بنشینم.رفته بود مشهد و از امام رضا شهادتشو گرفته بود و بعدش شهید شده بود.

شهید حسن هادی نشسته در وسط

 

محمد دیده بان بود.دیده بان زبده ای که ؛ خود گرای شهادت را با تربیت نفس خویش به خدا رسانیده بود.بهای جانش را با سختیهایی که به نفسش می داد می افزود و خدا را خریدار جان عاشقش می کرد.او  دنیا رابه مثابه  گذرگاهی می دانست  که باید از آن گذر کرد و آخرت را  چون منزلگاهی که باید در آن سکنی گزید …

می دونستم عاقبت محمد شهید می شه .چون جبهه رو ول نمی کرد.بهش می گفتم که محمد دو روز بیشتر پیشم بمون.میگفت مامان هر چقدر بیشتر بمونم وابستگیمون بیشتر می شه اون وقت دل کندن هم سخت تره.من نون مردم رو می خورم وباید برای اینها کار کنم.اینقدر به خودش سختی می داد.می گفت باید این گوشتهای زمان طاغوت که به بدن ما رشد کرده باید آب بشه .تابستونها هم کار می کرد.شاگردی می کرد وبا پول اون برای عیدش لباس می خرید.اصلا از ما هیچ وقت چیزی نخواست.تو جبهه محمد دیده بانی می کرد.بهش بیسیم می زنن که خمپاره گیر کرده تو خمپاره انداز .بیا درش ببار که می ره که گلوله رو در بیاره ، خمپاره می زنن و محمد می خوابه کف زمین که ترکش می خوره کمرش و شهید می شه.

شهید محمد هادی و حسن هادی

 

سخت بود که خبر شهادت عزیز کرده ای را به مادر برسانند ؛ مادر شهیدی واسطه می شود تا بگوید هر آنچه را که دیگران را یارای گفتنش نیست.مادر می شنود؛می نالد ،می گرید و آخر الامرصبوری می کند …

آخرین بار که محمد می خواست بره جبهه،می خواستم پشت سرش آب بریزم اصلا ندیدمش انگار پر کشید و رفت.دفعه های قبل این شکلی نبود.من همیشه دوست داشتم دستش رو بگیرم و ببوسم .می گفتم این دست دشمن شکن هستش.ولی نمی گذاشت همش می گفت مامان چرا می خوای منو خجالت زده بکنی.با اینکه می دونستم شهید می شه ولی همیشه برای سلامتی اش دعا می کردم.وقتی می خواستن خبر شهادتش رو بهم بگن ؛نمی دونستن چی کار کنن.برادرش رفته بود خونه همسایمون که مادر شهید بود و اونجا گریه کرده بود و حالش بد شده بود گفته بود که من نمی تونم خبر شهادت محمد رو به مامان بدم شما بیا بهش بگو.بعد از ظهر دو نفر اومدن دم خونه و ازم عکس خواستن گفتن برای دفتر چه است. گفتم خوب دفترچه که تازه براش گرفتیم. حسن که می دونست زود گفت مامان خوب حتما دفترچه دیگه ای هست .منم یه عکس از محمد آوردم و دادم بهشون.همون موقع مادر شهید اومد و گفت که الهی ما بمیریم و این خبر رو نشنویم که اون موقع فهمیدم محمد شهید شده.خیلی گریه کردم.خیلی سوز داشتم ولی خوب راضی شدم به رضای خدا.حسن می گفت مامان وقتی حضرت ابوالفضل شهید شد ،امام حسین گفت کمرم شکست.الان فهمیدم که امام حسین چی گفته.

پدر شهیدان حسن و محمد هادی در مستند شهید آوینی

فرزند دومش ،حسن ،هنرمندی بود از وادی روایت فتح. گاه سلاحش دوربین بود وگاه اسلحه. بی قرار بود و نا آرام .عاشق بود و معشوق دوستان.استعداد عجیبی داشت و هنر با گوشت و پوستش در آمیخته بود.فرزندی که بعد از شهادتش پا به خانه پدر گذاشت ، هم نام او شد و هم اسم برادر …

حسن اولین شهید گروه روایت فتح تو کربلای ۵ بود.متولد سال ۳۸ بود و موقع شهادتش پنج سال بود که ازدواج کرده بود.یه دختر دو و نیم ساله داشت و یه پسری که هنوز به دنیا نیومده بود.شش ماه بعد از شهادتش پسرش به دنیا اومد که اسمش رو گذاشتن محمد حسن.هم اسم عموش رو داشت و هم اسم خودش رو.حسن بچه که بود خیلی کنجگاو و سرزنده و شلوغ بود.قلب ساده و مهربونی هم داشت.خیلی هم خانواده دوست بود.خیلی هم به داد این و اون می رسید.مثلا یک تابستون تو میدون نزدیک خونمون به یه بچه ای که پدرش معتاد بود و زندان بود درس می داد.بهش گفته بودن حسن این چه کاریه که با قد دومترت نشستی به این بچه داری درس می دی.گفته بود ،این باباش افتاده تو لجن.این بچه هم نباید بیوفته تو اون راه.من نمی زارم باید این یه فرد مفیدی بشه برای این مملکت.هر شب جمعه با دوستاش دور هم جمع می شدن و حسن براشون کلاس ایدئولوژی اسلامی می گذاشت.بعضی از جلساتشون هم خونه خودمون بود.وقتش رو هیچ موقع نمی گذاشت که هدر بره.به محض اینکه می رسید خونه و به کارهاش می رسید.پاهاش رو می انداخت رو پاش و مطالعه می کرد.خیلی پشت کار خوبی داشت و ادم بسیار مفیدی بود.

 

فرزندان شهید حسن  هادی در مستند شهید آوینی

 

حسن عزیز بود برای راویان روایت فتح.آنقدر که ؛شهید سید مرتضی آوینی قسمتی از روایت خویش را به حسن و خانواده اش اختصاص داده و در رثای همرزم هنرمندش قصه دلدادگی اش را به تصویر کشیده است.قصه ای که ماندگار شد و وصف شهید از شهید عظمتش را دو چندان کرد …

یه نامه ای شهید آوینی بهمون داد که کلی در وصف حسن برامون نوشته.یه قسمتی هم خود شهید اوینی با صدای خودش تو روایت فتح از حسن ساخته .که برای اون فیلم هم اومدن خونه ما و از من وپدرش و خانومش هم فیلم گرفتن و ما صحبت کردیم.یادمه یک روزی که شهید اوینی اومده بود خونمون؛بردیمش کتابخونه حسن رو بهش نشون دادیم.یه نگاهی انداخت به اون همه کتاب و گفت حسن اقا این همه کتاب رو خونده.اصلا هرچی پول دستش می یومد فقط کتاب می خرید.خانومش می خواست بره کلاس خیاطی.می گفت نمی خواد بهتره کتاب بخره و بخونه تا اطلاعاتش بره بالا.توجبهه ،هم کار خبر نگاری می کرد هم فیلم برداری.وقتی هم لازم بود تخریب چی  می شد. یعنی هم تو گروه تخریب بود و هم کار خبر نگاری می کرد با گروه روایت فتح. روز نوزدهم دیماه از شهید آوینی دوربین و ماشین می گیره و با سه نفر از دوستاش راهی جنوب می شن که پس از شناسایی  دو روز بعد برای تصویربرداری میرن خط. اون روز حسن ، عقب جیپ نشسته بود و بارها آیه ” یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم” رو تکرار می کرده . به خط که رسیدن وضعیت وحشتناک بوده و مجبور می شن که دقایقی تو یک چاله خودشون رو قایم کنن. در همون چند دقیقه بارها حسن پیشنهاد جلوتر رفتن رو می ده. رزمنده ای که اونو از کمی دورتر می دید به دوستاش اشاره می کنه که این رفیق شما برای جلوتر رفتن پرپر می زنه و آخرالامر شما روهم می بره! همینطور شد و تو فاصله چند متری و نزدیک روزهای اول عملیات  کربلای۵ تک تیرانداز دشمن حسن روهدف قرار می ده و از رو خاکریزبه پایین پرت می شه و شهید می شه .دوستاش که می خوان بیان عقب نمی تونن بیارنش چون یه ذره جا هم نبوده که گلوله نخوره . ولی فکر می کنن که حسن زن و بچه داره باید هر جور شده برگردن و پیکرش رو بیارن.که می رن و کشون کشون می یارنش عقب.

 

مزار شهیدان حسن و محمد هادی

 

هیچ کس را یارای آن نیود که خبر پر کشیدن حسن را به خانواده برساند.آخرین پسر بود و تنها امید مادر.فرزندی در راه داشت که هنوز پا به دنیای او نگذاشته بود.سخت بود و دشوار رسانیدن این پیام که دیگرحسن هنرمند قصه های فتح ،خود سوژه داستان شده و اینبار خود روایتی از فتح خویش را به تصویر کشیده است …

آخرین پسر ما بود و جرات نمی کردن که بیان و به ما خبر شهادتش رو بگن.من هر وقت حسن از منطقه می یومد و سالم بود براش ۳ روز روزه می گرفتم.ظهر که رفتم نون بگیرم؛از انتهای کوچه که می خواستم بپیچم برم سمت خیابون.نا خوداگاه سرم رو برگردونم به پشت سرم.دیدم دامادمون و آقایی که قرار بود نهار مهمون ماباشه ،آقا رضا ،و دو نفر دیگه از خبرنگارها دور یه موتور ایستادن.دوییدم رفتم سمت اونها.گفتم حسن شهید شده؟همون آقا رضا هول شد و گفت نه نه.وقتی اشکهای دامادمون رو از پشت عینک دیدم فهمیدم که حسن هم رفته.رفتم خونه و به پدرش گفتم بیا حسن هم شهید شد.که پدرش حالش بد شد.بعد از رفتن پسرام خیلی کم خوابشون رو می بینم.فقط یک بار بعد از شهادت محمد که اون موقع حسن هم بود ؛خواب دیدم که تو خواب بی تابی می کنم و همش با گریه می گم که یا امام حسین ،بچه من تشنه شهید شده.اون موقع نمی دونستم که محمد تشنه شهید شده.به حسن گفتم ،حسن آقا پرسیدی که محمد چطور شهید شده؟من خواب دیدم که تشنه شهید شده.گفت آره مامان محمد تشنه شهید شده.بعدشم انگشتر خودش رو که همیشه انگشت کوچیکش می انداخت کرد دست من و گفت مامان از خدا برای شما صبر می خوام. که خدا هم صبرش رو داد.خدا رو شکر …

نظرات

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: