یـا شـهـیـد
۰۷ دی ۱۳۹۳
541

شهیدی که با بدن قطعه قطعه به امام حسین علیه السلام سلام داد

هنوز چند تا مین خنثی نکرده بودیم که صدای انفجار مهیبی از وسط میدون مین اومد…سریع از میدون خارج شدیم و به سمت محل انفجار دویدیم. وقتی رسیدیم شهید سید محمد زینال حسینی هم اونجا بود …دیدیم برادر بسطام خانی از وسط دو تیکه شده پایین تنه اش به کناری افتاده و خون از جسمش […]

هنوز چند تا مین خنثی نکرده بودیم که صدای انفجار مهیبی از وسط میدون مین اومد…سریع از میدون خارج شدیم و به سمت محل انفجار دویدیم. وقتی رسیدیم شهید سید محمد زینال حسینی هم اونجا بود …دیدیم برادر بسطام خانی از وسط دو تیکه شده پایین تنه اش به کناری افتاده و خون از جسمش فوران میکنه..چند تا بودیم که با احتیاط وارد میدون مین شدیم و به بالای سرش رسیدیم..بسطام خانی با اینکه توی خون دست و پا میزد به ما روحیه میداد و با خنده میگفت برادرها…چیزی نشده!!!!!!….هوا خیلی سرد بود به طوری که وقتی با ما صحبت میکرد بخار از دهانش خارج میشد.تمام امعاء و احشاء بدنش بیرون ریخته بود ..

یاشهید

چندروزی از عملیات مسلم ابن عقیل علیه السلام گذشته بود که من به گردان اومدم اونموقع مقرگردان در پادگان الله اکبر در اسلام آباد غرب بود. اومدن من مصادف شد با فرماندهی شهید حاج عبدالله نوریان…. گویا فرمانده قبلی گردان که از بچه های شهربانی بود درماموریتی جراحت برداشته وبه عقب منتقل شده بود….اولین برخوردم با شهید سیدمحمد زینال حسینی بود..سید معاون گردان بود و ما رو توی دسته ها تقسیم کرد…من رفتم دسته ای که داوود پاداشی مسوولش بود و برای اولین بار خنثی کردن مین رو از داوود یادگرفتم و اولین مینی هم که خنثی کردن مین پدالی روسی بود…..

ماموریت مین گذاری و پاکسازی میادین مین اطراف شهر مندلی عراق به گردان ما واگذار شده بود و بچه ها در منطقه عملیاتی مسلم ابن عقیل علیه السلام در سومار مشغول مین گذاری و پاکسازی بودند. گردان اولین شهید رو داده بود…بچه های تخریب سیدالشهداء علیه السلام داغدار شهید محمدرضا دوقوز بودند. مثل اینکه در حین پاکسازی مین کوشکوبی زده بود وایشان در دم به شهادت رسیده بود.

چند روز که گذشت دسته ما رو هم برای پاکسازی بردند..برادر بسطام خانی مسوول دسته ما بود…منطقه ای که قرار بود ما کارکنیم تپه های مشرف به شهرمندلی عراق بود….هرکدام مشغول شدیم و نواری از میدان مین رو خنثی سازی میکردیم.مین ها کوشکوبی بود و اکثرا هم حساس شده بود…من یک دوربین ۱۱۰ کتابی داشتم و با خودم برده بودم که از منطقه و بچه ها عکس بگیرم.دوسه تا عکس که گرفتم برادر بسطام خانی دروربین را ازمن گرفت و توی جیب شلوارش گذاشت و گفت برادر : حواست پرت میشه و خدای نکرده اتفاقی میفته..بسطام خانی رفت و ما هم مشغول پاکسازی مینها شدیم…هنوز چند تا مین خنثی نکرده بودیم که صدای انفجار مهیبی از وسط میدون مین اومد…سریع از میدون خارج شدیم و به سمت محل انفجار دویدیم. وقتی رسیدیم شهید سید محمد زینال حسینی هم اونجا بود …دیدیم برادر بسطام خانی از وسط دو تیکه شده پایین تنه اش به کناری افتاده و خون از جسمش فوران میکنه..چند تا بودیم که با احتیاط وارد میدون مین شدیم و به بالای سرش رسیدیم..بسطام خانی با اینکه توی خون دست و پا میزد به ما روحیه میداد و با خنده میگفت برادرها…چیزی نشده!!!!!!….هوا خیلی سرد بود به طوری که وقتی با ما صحبت میکرد بخار از دهانش خارج میشد.تمام امعاء و احشاء بدنش بیرون ریخته بود ..بچه ها کمک کردند تا از میدون مین بیرونش بیاریم که…بسطام خانی با حالت التماس فریاد زد ……برادرها من رو رها کنید…تو رو خدا کمک کنید من رو سمت کربلا و حرم امام حسین برگردونید تا به آقام سلام بدهم..ما هم اونچه که او خواسته بود انجام دادیم…بسطام خانی نیم تنه جدا شده را با زحمت بالا نگه داشت و درحالیکه صدایش به لرزه افتاده بود گفت…السلام علیک یا ابا عبدالله…. سلام به امام حسین علیه السلام رو داد و از حال رفت و به حالت سجده با صورت به خاک افتاد… غوغایی به پا شده بود… از یک طرف گریه امان ما رو گرفته بود و از طرف دیگر نگران بودیم که پامون به سیم تله ای بخوره و انفجار دیگه ای رخ بده…با هدایت شهید سید محمد زینال حسینی بدن قطعه قطعه شهید محمد رضا بسطام خانی رو توی پتو گذاشتیم و از میدان مین خارج شدیم…. 

بدن مطهر شهید محمدرضا بسطام خانی در آخرین روزهای پائیز سال ۶۱ درگلزار شهدای بهشت زهراءسلام الله علیها در قطعه۲۸ ردیف۳۷ شماره ۱۵ درخاک آرمید

راوی:علیرضا شکاری

نظرات

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: