یـا شـهـیـد
۲۰ تیر ۱۳۹۳
968

اسد همه زندگی ام بود …

ثمره یک عمر زندگی اش ،فقط یک فرزند پسر است که؛آن راهم صادقانه بر طبق اخلاص گذاشته و با خدا معامله کرده است.لب که می گشاید ؛آه برآمده از دل تنهایش ،واژه های بی کسیش را بیشتر رخ می نمایاند و نم گاه به گاه نشسته بر چشمانش را هویداتر می سازد… خاطرات روزهای بودن […]

ثمره یک عمر زندگی اش ،فقط یک فرزند پسر است که؛آن راهم صادقانه بر طبق اخلاص گذاشته و با خدا معامله کرده است.لب که می گشاید ؛آه برآمده از دل تنهایش ،واژه های بی کسیش را بیشتر رخ می نمایاند و نم گاه به گاه نشسته بر چشمانش را هویداتر می سازد…

خاطرات روزهای بودن با تنها فرزندش را بر روی برگه هایی از جنس فراموشی نوشته و به دست باد سپرده است.تنها آنچه که در خاطرش مانده ،لحظه های فراق ودوری تنها فرزندی است که هنوز هم داغ نبودن و نداشتنش دنیا رابرایش، بسان زندانی تنگ و تاریک کرده است …

مادر شهید اسد شیبی ،مدتی بس طولانی ، روزها در کنار مزار فرزندش روزگار گذرانیده و شبها مهمان خانه کوچک “ننه علی” در گلزار شهدای بهشت زهرا( س )بوده است…

به گزارش یاشهید، ثمره یک عمر زندگی اش ،فقط یک فرزند پسر است که؛آن راهم صادقانه بر طبق اخلاص گذاشته و با خدا معامله کرده است.لب که می گشاید ؛آه برآمده از دل تنهایش ،واژه های بی کسیش را بیشتر رخ می نمایاند و نم گاه به گاه نشسته بر چشمانش را هویداتر می سازد…

خاطرات روزهای بودن با تنها فرزندش را بر روی برگه هایی از جنس فراموشی نوشته و به دست باد سپرده است.تنها آنچه که در خاطرش مانده ،لحظه های فراق ودوری تنها فرزندی است که هنوز هم داغ نبودن و نداشتنش دنیا رابرایش، بسان زندانی تنگ و تاریک کرده است …

مادر شهید اسد شیبی ،مدتی بس طولانی ، روزها در کنار مزار فرزندش روزگار گذرانیده و شبها مهمان خانه کوچک “ننه علی” در گلزار شهدا ی بهشت زهرا (س) بوده است…

مبارکه صمد اسلامی که به گفته خود تنها فرزندش را در راه انقلاب،امام و قرآن تقدیم خدا کرده است،اصالتی زنجانی دارد که سالهایی دور به خواستگاری مردی عرب زبان از تبعه کشور عربستان جواب مثبت داده و یک سال بعد شده است مادر فرزندی که قراراست ۱۹ سال بعد نامش در تاریخ، با شهادت ماندگارشود…

تنها فرزندم سال ۴۴ به دنیا اومد .از اونجایی که پدرش نمی خواست اسد که تنها فرزندش بود بره جبهه،شناسنامه اش رو کوچیک کرد .شد متولد سال ۴۷٫ولی اسد عاشق امام بود.اون موقع که اسد رفت جبهه،پدرش مکه بود و نمی دونست که اسد رفته جبهه.در کل چند بار رفته بودو چند دفعه هم زخمی شده بود.حدود یک سال و سه ماه جبهه بود.بار آخر هم مهرسال ۶۳رفت بوکان و شهید شد.از اونجایی که فقط همین یه بچه رو داشتم،وقتی مریض می شد می ذاشتمش رو زمین و ۷ بار مثل کعبه دورش می گشتم.می گفتم خدایا درد و بلای این رو بدین به من.اینو از من نگیرینش.هیچ وقت نشد که من بدون وضو به این بچه شیر بدم.اصلا بچه اروم و خوبی بود.بزرگتر که شد می اومد دست می انداخت گردن من و می گفت مادر از من راضی هستی؟می گفتم تو حالا که بچه ای کاری نکردی که من از دستت نا راضی باشم.تمام عمرم بود.همش بهش می گفتم عمرم.نفسم.تو پیشونی اینها نوشته بودن که شهید می شن.اگه اینها کربلا بودن ،قطعا تو همون جریان کربلا جلوی چشم امام حسین شهید می شدن.
شهید اسد شیبی

صبح روز شهادت اسد،مادر خود می دانست که فرزندش میهمانی دنیا را ترک گفته و راه آسمان؛ در پیش گرفته است.حس مادرانه اش ، او را به واقعیتی پیوند داده بود که با شنیدنش دنیا را دیگر چون قفسی کوچک پنداشته و خود را همیشه در آرزوی پرواز …

موقعی که داشت می رفت بوکان،بهم گفت که مامان نگران نباش اونجا هیچ درگیری نیست.فقط دوره آموزشی می بینم.منم خیالم راحت بود.۲ بار تو هفته برام نامه می نوشت.می گفت اینجا خبری نیست.ولی اونجا منافقها بودن،پاکسازی نشده بود.تدارکات شده بود.بعدازظهر که رفته بود بوکان منافقها یه درخت انداخته بودن وسط جاده .ماشین رو که نگه داشته بود ریخته بودن سرش و بعد از شکنجه شهیدش کرده بودن.با اسلحه خودش پنج تا گلوله زده بودن به سینه اش.صبح شهادت اسد خودم آگاه شده بودم.بیدار که شدم دیدم پسر صاحبخونه رفت بیرون و برگشت.من شک کردم.یکی این ور در وایستاده بود و یکی اون ور.دیدم که اینها شروع کردن به گریه کردن.رفتم گفتم که چرا اینجا وایستادین.اونها خواستن به من نگن.همونجا گرفتم پای شلوارشونو گفتم. تو رو خدا بچه من جبهه است.خبری شده؟.دیگه وقتی بهم گفتن تو کوچه هر چی خاک بود ریختم به سرم.رفتم سپاه و بعد از اونجا هم پزشکی قانونی.وقتی بهم نشونش دادن دیدم انگاری خوابیده فقط یه رد خون کنار لبش بود.از اون روز شب و روزم تو بهشت زهرا می گذشت.روزها کنار مزار اسد بودم و شبها می رفتم پیش ننه علی.یه مدت بعد گفتن منافقها خانواده شهدا رو اذیت می کنن.منم گفتم که شهید دیگه اینجور راضی نیست.شبها رو می رفتم خونه و صبحها می اومدم.الان ۶،۷ ساله که لباس مشکیم رو از تنم درآوردم.روز تولد امام حسین همسایمون اومد گفت که امروز دیگه روز تولد امامه باید لباس مشکیت و عوض کنی که منم قبول کردم.

خدا راشاکر است که دست سرنوشت او را ؛به عنوان یک مادر شهید برگزیده ودر صحنه روزگار ماندگار کرده است.گاه وبی گاه سر به سوی آسمان بلند می کند و از خدا می خواهد که هدیه اش را از او قبول کند…

نماز اسد همیشه اول وقت بود.وضو می گرفت می یومدجلوی عکس امام وا می ایستاد و می گفت که جونم فدای تو.روحم فدای تو امام.صبحها قبل از اذان بیدار می شد می یو مد منم بیدار می کرد.الان ۳۰ ساله که دارم می یام بهشت زهرا هیچ وقت نشد که معطل بشم برا ماشین همیشه کمکم کرده.رحمت خدا بود که یه بچه ای به من داد که در راه امام حسین ازم گرفتش.اگه بچه ناخلفی بود من الان خار شده بودم.ولی الان همه احترام و عزت می زارن بهم.از بزرگ تا کوچیک.اگر اینها هم زنده می موندن آخرش هم مرگ بود دیگه.همه تا ابد که نمی مونن.فقط همیشه به خدا می گم خدایا این رو از من قبول کن.به خودشم می گم من جدایی تو رو نمی تونم تحمل کنم.دنیا زندان منه.من دیگه بدون تو نمی تونم زندگی کنم…

نظرات

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: