یـا شـهـیـد
23 آبان 1400
35

پیکر مطهر جانباز شهید علی چناری در جوار همرزمانش آرام گرفت

پیکر مطهر جانباز شهید علی چناری با حضور خانواده های معظم شهدا و ایثارگران و جمعی از همرزمانش تشییع شد.

جانباز قطع نخاعی «علی چناری» پس از تحمل سال‌ها درد و رنج جراحت‌های ناشی از جنگ تحمیلی به یاران شهیدش پیوست.

به گزارش یاشهید ، پس از گذشت بیش از ۳۰ سال از جنگ تحمیلی، این روزها یک به یک یادگاران دفاع مقدس به یاران شهیدشان می‌پیوندند و یکی پس از دیگری به آرزوی‌شان که همان شهادت است، می‌رسند.

این بار هم نوبت به جانباز نخاعی «علی چناری» رسیده است. کسی که در ۱۷ سالگی در جبهه حق علیه باطل حضور یافت و پس از جراحت هم دست از حضور در جبهه‌ها برنداشت تا اینکه دیگر امکان ایستادن بر روی پاهایش را نداشت و نمی‌توانست در خط مقدم کنار سایر رزمندگان حاضر شود.

جانباز قطع نخاعی علی چناری  پس از تحمل سال‌ها درد و جراحت‌های ناشی از جنگ تحمیلی بر اثر سانحه رانندگی در حوالی بوئین زهرا به یاران شهیدش پیوست.

علی چناری جانباز ۷۰ درصد قطع نخاعی بود که از ۱۷ سالگی با وجود سن پایین با تلاش و زحمت‌ بسیار به جبهه اعزام شد. او در نخستین حضور در عملیات فتح المبین همزمان با تحویل سال ۶۱ شرکت کرد.

چناری درباره نحوه مجروحیت در دوران دفاع مقدس اینگونه روایت کرده بود: ما در خاکریز مستقر می‌شدیم و سنگر زیادی وجود نداشت. یک شب باران شدیدی می‌آمد و خمپاره نداشتیم. جلوی ما نیروهای عراقی بودند و به من گفتند که زخمی شدی باید برگردی. من اصلا متوجه مجروحیت نشده بودم. به عقب برگشتم و گفتند باید به تهران منتقل شوی که با اصرار برنگشتم و دوباره به خط مقدم رفتم. دیدم از هر طرف گلوله می‌آید و موقعیت را گم کرده بودیم و می‌چرخیدیم تا صبح و روشنی شود تا بتوانیم موقعیت را پیدا کنیم. محاصره شکسته شد و منطقه را گرفتیم. زمین پر از باروت شده بود. دوستم در حال نوشیدن آب بود که یک خمپاره نزدیک ما زده شد. دوستم یک آخ گفت و با ذکر یا حسین به شهادت رسید. من هم محکم افتادم زمین و هر کاری کردم، نتوانستم بلند شوم. آن لحظه حس کردم پهلوهایم گرم است که پس از مدتی دیدم همه جا پر از خون شده است. من مانده بودم و یک شهید کنارم. نمی‌دانم چگونه به عقب منتقل شدم. یک آمپول به من زدند و خوابم بُرد.

وقتی به هوش آمدم در هلی کوپتر بودم. آنقدر عطش داشتم که سرُم را کشیدم که بخورم. وقتی به بیمارستان رسیدیم از دستگاه‌ها متعجب بودم. متوجه شدم عملی در پیش دارم. خواستند به خانواده بگویند که من خواهش کردم به آنها اطلاعی ندهند.بعد از چند روز مادر و پدرم آمدند. در بیمارستان به من گفتند که دیگر نمی‌توانی راه بروی. فلج شدی و تا آخر عمر باید روی ویلچر باشی. من وقتی این حرف را شنیدم حتی یک لحظه به خودم نگفتم چرا؟ چون من به این جانبازی افتخار می‌کنم.

پیکر مطهر این شهید والامقام در جوار همرزمانش در قطعه 28 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران آرام گرفت.

نظرات

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: