یـا شـهـیـد
۰۱ آذر ۱۳۹۳
3754

شهیدی که قرض هایم را پرداخت کرد …

روایت اول از تهران برایمان مهمان آمد ، برادر خانومم هم از بوشهر آمدند،( اینها از واجبات خاطرات است که برایتان می گویم ) از ان طرف هم پسر عموهایم که راننده ماشین هستند ، بار آوردند خرمشهر و آمدند منزل ما . بعد از ظهر که از محور برگشتم منزل ، خانمم گفت: میهمان […]

روایت اول

از تهران برایمان مهمان آمد ، برادر خانومم هم از بوشهر آمدند،( اینها از واجبات خاطرات است که برایتان می گویم ) از ان طرف هم پسر عموهایم که راننده ماشین هستند ، بار آوردند خرمشهر و آمدند منزل ما .

بعد از ظهر که از محور برگشتم منزل ، خانمم گفت: میهمان داریم و در منزل هیچ چیزی نداریم! گفتم : خوش آمدند . به طوری می سازیم . خدا بزرگ است ، خدا وکیلی آن روزها ما برای خرید نان هم پول نداشتیم ، گفتم : حالا با همان چیزهایی که داریم می سازیم . آن شب را الحمدلله مهمانداری کردیم ، صبح رفتم خیابان از یک مغازه نسیه خرید کردم آوردم منزل بعد رفتم شلمچه سرکار تا بعد از ظهرچگونه گذشت خدا عالم است . بعد از ظهر همسرم گفت که دیگر هیچ نداریم . گفتم که خیلی خوب . می روم الان بازار صفای خرمشهر یک اقای امیدوار داریم . خدا خیرش بدهد . هر وقت ما نسیه بخواهیم چترمان را آنجا باز می کنیم . رفتم گفتم :آقای امیدوار میوه می خواهم . گفت:اقا سید هرچیزی دلت می خواهد بردار. مغازه متعلق به خودتان دارد. من هم نزدیک دو هزار و خورده ای میوه گرفتم . برای مدت یک هفته زد به حسابم  . از اقا رضا ماهی فروش هم هشت هزار و چهارصد تومان ماهی گرفتم . رفتم سراغ یکی از دوستانم که مرغ فروشی داشت . سه هزار و خرده ای مرغ نسیه گرفتم و آوردم خانه . به خانمم گفتم : خانوم حالا باید با اینهاساخت تا سر برج که پولش برسد.

شد دقیقاً ۲۰/۴/۱۳۷۴ . خدا را شاهد میگیرم شاید آن روز یکی از سنگین ترین و زجر آورترین روزهای زندگی من بود !!! حالا دلیلش را کار ندارم ولی دلم خیلی پر بود.

آن روز ما داشتیم می رفتیم منتطقه ، آن روز قرار بود روی نهر الذوجی ( کانال ماهی ) کار کنیم . مدام جا عوض می کردیم که هر چه سریعتر شهدا را بیاوریم. آن روز قرعه افتاد به نهر الذوجی یا همان کانال ماهی و یا کانال الذوجی  . به من گفتند : میدان مین دارد باید پاکسازی شود . گفتم: خیلی خب پاکسازی می کنیم . من شروع کردم میدان مین را پاکسازی کردم . رسیدیم خود کانال . رفتم بالای د‍ز  . عقده های دلم را ریختم بیرون . روی صحبتم با خود شهدا بود . اولین جمله ای را که گفتم این بود : ببینید شما ها که اینجا خوابیده اید . تک تک شما ها صدای منو می شنوید . این اولین جمله ام بود. دیگه بقیه اش را کار ندارم . من اینها را گفتم : از روزی که مبتلای شما شدیم تا حالا دستمان را هم نگرفته اید.

2-43

آن روزچهار شهید را ما در آوردیم . دوتا فقط پلاک داشت . یکی شهید اسدی بود ، یکی شهیددادگر بود ، یکی هم مجهوال الهویه بود.

این شهید دادگر ، ما پلاکشرا پیدا کردیم . کیف پولش را هم پیدا کردیم . از روی کارت هایی که توی کیف داشت اسم او را هم خواندیم . پلاک را برداشتم . یکی از این کارتهایی که تقریباً خوانا بود . با کارت هویتش که باید می رفت فرستادیم . سه کارت در دست من ماند که عکسهایش واقعاً خوانا بود به این معنا که اگر به عکس سید منصور بگویید این عکس چه کسی است می گویند سید منصور است دیگه .

من اینها را برداشتم گذاشتم توی جیب شلوارم و کار که تمام شد برگشتیم ایران . فرمانده مان گفت : از همین جا مستقیم بروید و توی مقر پیاده  هم نشوید . ما آمدیم خرمشهر . وقتی رسیدم خانه یادم آمد که کیف  و پلاک را تحویل ندادم که ثبت بشود . اتفاقاً خانمم سر کار بود . یا الله گفتم و رفتم داخل خانه .  میهمانمان در خانه بودند . من گفتم می خواهم لباسهایم را کنار بگذاریم که هر وقت خانمم آمد آنها را بشوید .

بعد از نماز م ، خانم میهمان گفت : آقا سید ببخشید یک نفر جوان امروز آمد درب منزل و گفت : این مبلغ پول را به سید برسانید.

گفتم : به سید بگویم که این پول را چه کسی داده است ؟

گفت : این پول را بدهکار سید هستم.

حاج خانم میهمان، پول را به من داد و من گفتم : ولی تاجایی که یاد دارم من به کسی پول قرض نداده ام و کسی هم از من پول قرض نگرفته . هرچی فکر کردم تعجبم بیشتر می شد.

گفتم که لابد رفقا از من پول گرفته اند و فراموش کرده ام وگرنه کسی خود به خود برای کسی پول نمی فرستد. پول را گرفتم گفتم : اگر خانمم آمد بگو سید رفته بازار .آمدم درب مغازه ی اقا امیدوار گفتم: آقای امیدوار بدهکاری ما چقدر بود ؟ گفت: آقا سید پسر عمویتان آمد حساب کرد  . گفتم عجب پسر عموی بی معرفتی دارم نا سلامتی او میهمان بود . آمدبدهی ما را حساب کرد. به اقای امیدوار گفتم : نکند تعارف می کنی . اقای امیدوار گفت : ما جنس را فروخته ایم از پول هم بدمان نمی آید . رفتم درب مغازه ی اقا رضا گفت : پسر عمویتان آمده حساب کرد. رفتم درب مرغ فروشی گفت : پسر عمویتآمده حساب کرده من ماندمکه چه شده است و برگشتم به خانه ….. دیدم خانمم از مدرسه برگشته . خانمم گفت : یک اقا پسری چند روزاست دارد می آید درب منزل سراغ شما را می گیرد من آن پسر جوان را نمی شناسم چونکه برای اولین بار او را می بینم . تا حالا توی مسجد هم او را ندیده بودم . به ایشان گفتم سید رفته شلمچه . چکار داری ؟ خانمم گفت : امروز آمده چهل هزار تومان آورده گفته : این طلبی است که سید از ما می خواهد . به ایشان گفتم : به سید بگو یم چه کسی آورده ؟. گفت : بگویید خودش می داند .

به خانم گفتم : می روم بیرون چند دقیقه ای کار دارم زودبر می گردم . یک ربع ساعت طول نکشید برگشتم دیدم خانمم نشسته وسط حیاط وسایل شهید و عکسش را مقابل خود گرفته گریه می کند .گفتم : خانم باز ما وسیله آوریدم شما شروع کردید گریه کردن . خانم گفت :سید به جدت فاطمه زهرا (س) اگر یک چیزی بگویم باور نمیکنی . اما خدا وکیلی آن جوانی که چند روز می آید در منزل ما و پول آورده همین شهید بود . گفتم زن اشتباه نمی کنی اون دوازده سال پیش شهیدشده است .گفت : صد سال پیش هم شهید شده باشد من اشتباه نمی کنم و این خودشهید است . حاج خانمی را که میهمان بود صدا زدم و به او گفتم آن آقایی که از تهران آمد درب منزل ما پول آورد اگر ببینی می شناسی ؟ گفت : بله می شناسم . من عکس شهید دادگر را به ایشان نشان دادم گفت : سید به جده ات خودش است . دیدم خیلی سخت است باور کردن قضیه و خیلی سنگین است . گفتم حاج خانم شما اشتباه نمی کنی ؟ گفت : نه . ( عکس چون پرس شده بود سالم مانده بو د) رفتم سراغ اقای امیدوار و عکس را به ایشان نشان دادم گفت با چشم خودم ندیدم ولی پسرم ، پسر عمویت را دیده که حساب کرده است . رفتم پیش ایشان گفت همین عکس بودرفتم مغازه ی آقا رضاگفت که خودش است . رفتم سراغ بعدی ، گفت : خودش است . من توی بازار نشستم شاید تا آخر شب گریه کردم نتوانستم بلند شوم بروم خانه . یکی از دوستهایم آمد و زیر دستهایم را گرفت و مرا به خانه آورد . آن شب در وجودم یک انقلاب عجیبی شده بود . نمی دانم چه حالی پیدا کردم ….

صبح زود رفتم منطقه . یکی از دوستان که خیلی کم حرف بود آنروز به من پیله کرده که اقا سید چی شده ؟ گفتم هیچی . چرا امروز اینهمه به ما پیله کردی ؟ . گفت : سید دیشب سحر خواب دیدم شهید دادگر در عالم خواب به من گفت : به سید سلام برسان بگو از ما خواستی کمکت کردیم چرا هنوز ناراحتی ؟

*  این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط اقای سید منصور حسینی برای حضار بیان شد.

**. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دلجنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.

***دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا،بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش

ppe7bxk0h33oa1kbabi

روایت دوم

 

ده ،دوازده سال پیش در جلسه مجمع  الذاکرین قائم شهر سیدی لاغر اندام وسبزه رو به نام حسینی خاطره ای از یک شهید روایت کرد که مرا منقلب،متعجب ومتحیر نمود .باور نمی کردم که واقعیت داشته باشد اما وقتی این آیه قرآن به ذهنم خطور کردحدث این واقعه باور کردنی بود که :ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عندربهم یرزقون .

از آن سال تا ۲۲فروردین ۹۲ هر بار قصد نمودم که اثری و ردی از آن شهید پیدا کنم نشد چونکه توفیق یار نبود. حدود ۳ سال پیش از اینترنت در خاطره ای خواندم که مزار او در روستای خارکش ساری می باشد و در همان ایام بصورت اتفاقی در شهر ساری کوچه ای را به نام او دیدم و سوال کنان منزل برادرش را پیدا کردم اما از قضا نبود. نامه ای برای برادرش نوشتم وشماره تماس دادم بعد از مدتی با من تماس گرفت قرار بر آن شد که نزد برادرش بروم ولی آن قدردر حواشی روز مرگی پرسه زدم که وقت نکردم ودر آخر شماره تماس برادرش را نیز گم کردم .

فروردین ۹۲ روز پنچ شنبه صبح عزمم را جزم کردم که حتماً مزار این شهید را پیدا می نمایم . با دوستی صمیمی خود حسین دادوی  تماس گرفتم که چنین قصدی دارم ،استقبال کرد ولی گفت زود تر برویم مهمان دارم .بعد از ناهار حرکت کنیم وتا پنچ بعد از ظهر قائم شهر باشیم .بعلت خستگی، بعد از نماز وناهار خواب مرا در ربود .ساعت ۴ بعد از ظهر تماس گرفتم عصبانی بود گفت:مگر قرار نبود زودتر برویم؟ حاج عبدالصاحب مازندران است تماس گرفته  قائم شهر می آید منتظرم که بیاید .من به اوگفتم پدر که هست حاج صاحب مهمان اوست،مابه دنبال مزار شهیدی می رویم واو منزل شما مهمان خواهد بود .جواب داد که پدر در جلسه ایست وباید منتظر شویم. با پدر حسین تماس گرفتم. ساعت ۵ بعد از ظهر بود گفت شما بروید من خودم را به منزل می رسانم.با حسین تماس گرفتم وبه سوی منزل ایشان حرکت کردم .دم درب خانه شان که رسیدم حسین از خانه خارج شده بود. خندید وگفت حاج عبدالصاحب تا ۵ دقیقه دیگر اینجاست .لختی نگذشت حاج صاحب با ماشین پژوه ۴۰۵به اتفاق خانواده شان رسید با یک دست رانندگی می کرد .از ماشین پیاده شد به استقبالش رفتیم به سبک عرب ها معانقه وسلام علیک کردیم .

قضیه شهید را برایش بسیار مختصر گفتم واینکه به دنبال مزارش می باشم حاج صاحب با لهجه عربی گفتند الحمدلله این رزق ماست یا الله بریم . گفتم حاجی شما مهمانید لااقل استراحتی،چایی چیزی گفت نه ،به خانواده گفت بروید داخل منزل ما برمی گردیم .

حاج صاحب،پسرش صادق حسین ومن با ماشین من رفتیم سمت ساری در طول مسیر ماجرا را برایش گفتم،گفتم ده دوازده سال پیش شخصی به نام حسینی اهل خرمشهر خاطره ای روایت کرد حاج صاحب گفت سید منصور؟ گفتم اسمش را نمی دانم آدرس شکل وشمایلش را داد تایید کردم گفت سید منصور حسینی برادر سیده فاطمه حسینی صاحب کتاب دا ، از اعضای تفهص شهدا بود .

به جاده بیمارستان شهید زارع رسیدیم روستای خارکش را سئوال کردیم راه را نشانمان دادند .در ابتدای روستا تابلویی نصب بود که تصویر سه شهید بر آن نقش بسته بود ودر وسط آن عکس شهید سید مرتضی دادگر .از اهالی روستا مزار شهید را پرسیدم راهنمایی کردند به سمت مزار شهید رفتیم تصویرش من را مجذوب خود می کرد تنها در گوشه ای از مزار وقبرستان ،پدرش در کنارش آرمیده بود آری معلم شهید سید مرتضی دادگر بر روی بنری که تصویر شهید در آن نقش بسته بود از قول شهید ده روز قبل از شهادتش نوشته بود:” دوست دارم در شب ولادتم به عملیات بروم.

روز ولادت:۲۲/۱۰/۱۳۴۵            روز شهادت:۲۲/۱۰/۱۳۶۵

*حاج عبدالصاحب عبود زاده، از بزرگان و راویان دفاع مقدس واز اهالی خرمشهر است که در حال حاضر در شهر اهواز زندگی می کند.جانباز ۷۰ درصد که یک دست خود را در راه اعتلای اسلام و انقلاب از دست داد.از بر و بچه های دهه ۶۰ که هنوز روحیه جهادی و دهه ۶۰ خود را از دست نداده است.

 

نظرات

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: